تبليغاتX
"من" من نیستم آرزوی منم. (بشارت نور) یامهدی
هُوَ اللَّهُ الَّذِي لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ ...

 

حجمی متنابه از انرژی های سیاه برخاسته از آن دوردستهایی که "من" می شناسم، همه می شناسیم، حس این لحظه های اصیل و یادآور "من" واقعی من است که مدتهاست آب گمشده ماهی در آب است. خیزشی به سوی اصالت وجوب وجود که هر بار لرزشی بر "من" می فکند وقتی اعلام وجود می کند. سرخوش از قالب تهی شده من این بار امیدوار است و دل به همه فراموشی های من بسته است. این بار نه انگار این حس آتشی به خرمن خواهد انداخت،

در نگاه مردم، در آسمان، در وزش باد، در سوی چشمانم و در همه احساسم حادثه را می بینم...

انگار هیچ چیز نیست که ندانسته باشم، "من" کیستم...؟

این "منم" این "من" کوله باری بر دوش راهی دراز را پیموده، حال اینجا این "من" بیداری است، اسطوره آدمی اسمی به لب دارد، مهیای نبردی است برابر یا نابرابر، این خود خود "من" است. 

بارها رنجور شدم تا بایستم، لرزیدم تا نترسم، خوابیدم تا بیدار بمانم، ندیدم تا ببینم حال که تمام سیاهی مرا به لرزه انداخته بیاد آوردم که این خود خود "منم" .

در نگاه مردم، در آسمان، در وزش باد، در سوی چشمانم و در همه احساسم حادثه را می بینم...

ای سیاهی! اینها را من نمی گویم، در جریان نور، "من" همیشه بوده ام، برای تو،

فریادی خاموش بس است...  "من" هستم... "من" هستم... "من" هستم...

"من" سر به سجده، استاده اسم می گویم...

حادثه را می بینم...

اینها را من نمی گویم،

اینها را من نمی گویم...

پناهمان اوست و دیگر همه هیچ.

 

تفال: الانعام، آیات 13 تا 22

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:31  توسط بشیر  | 

این چه رسم عجیبی است که خسته مان کردی از انسانیت! جمله کائنات در حسرت مرتبت انسان و انسان کلافه از تن بی وجود و وجود بی تن. من همان انسانم که این تن خاکی شد برایش دره ای فاصله از تو. تا تو پر پرواز حریفت را بسوزانی و نای پریدنش را بگیری،

تا آمدنم بر لب دره را و حسرتم را و سکوتم را و سقوطم را تا شکستنم را و تا ندیدنم را ببینی تا ...  

گر انسان این همه است پس من نیستم!

می روم تا بی نهایت کویرهای فراموشی به دنبال آموزگاری تا بی بال پریدن را بیاموزم، آنگاه "من" برای عبور باز خواهم گشت...

تو می دانی که من از درد فراق تو به درد فراموشی پناه می برم.

سوره القیامه: آیات 18 تا 27

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 18:4  توسط بشیر  | 

خوش به حال زمان که می گذرد و این ماندن را بر نمی تابد، این جان زندانی یکماه مستی لذت خوراک نادیده رابه رخ این وجود خاکی کشید و معلوم نیست این زمینی تا کی گیج و مبهوت ما بین زمین و پرواز تلو تلو خواهد خورد تا غبار این حصار دوباره نسیان و تقلای زنده ماندن را به ارمغان آورد.

نمی توان پنهان کرد دلی تنگ تر از همیشه را که گرفته و حالا نمی دانم چرا دل شکر کردن هم ندارد...

یا ارحم الراحمین شکر،

                                بسم الله الرحمن الرحیم...

 

التین: آیات 4 تا 8

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:34  توسط بشیر  | 

از آمدن و رفتن ما سودي كو؟

از بافته وجود ما پودي كو؟

در چنبر چرخ ؛ جان چندين پاكان مي سوزد و خاك مي شود؛ دودي كو؟

 ...

...تکرار مدام این بدیهیات و سجده های پیاپی به خیال خوشی می ماند که آن مجنون ساده لوح سپید دل نیمه شب در زمزمه نی لبکی به آواز درآمده از دم وجود با تنی خسته خوابیده بر بام کاه گلِ خانه نمای چسبیده در میان صفحه نقاشی بیایانی برهوت و ترک خورده، روی به آسمانی سیر از ستاره دست خود را دراز می کند و اولین ستاره را برای صبح کردن یکی از این شبها می چیند و قبل از بسته شدن شبانه چشمها آن ستاره دورتر را برای شبی دیگر نشان می کند.

 خوب است که مجنون است گرنه پنجاه هزار سال که نه  پنجاه سال و یک سال هم تابش نبود...

 ...

هنگام سپیده‌دم خروس سحری/ دانی که چرا  همی کندنوحه‌گری؟

یعنی که نمودند در آئینه صبح/ کز عمر شبی گذشت و تو بی‌خبری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:56  توسط بشیر  | 

النور: 51 تا 60

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 5:48  توسط بشیر  | 

شعله تا سرگرم کار خویش شد/هر نی ای شمع مزار خویش شد...

درست در همان لحظه که به اوج خواهش نزدیک شد حافظه ای خوابیده در طول اعصار به ناگاه بیدار می شود. انسانی نمایان می شود قریب که حالا غم غربت را برای خود به بهایی هنگفت خریده است. و حالا ناچیز است و هر روز ناچیزتر می شود. راه می رود، نفس می کشد، می خورد، می خوابد، بیدار می شود تا زنده بماند. کاش خوابی بود در بیداری که بیداری است در خوابی عمیق، زنده بودنی حقیر به بلندای هزاران سال مردن، خوردنی برای خوابی دوباره در خواب. حال اینجا در اوج این همه خواهش که دوباره به ظهور رسیده چگونه دوباره سر برآرد راه رود دوباره نفس بکشد، دوباره بخوابد و دوباره بیدار شود و دوباره...

 خداوندا...

چه بهایی بپردازم تا دوباره باز آیم؟ گفتم دنیا را نمی خواهم، گفتم هیچ لذتی نمی خواهم، گفتم ... اما همه اش با هم هیچ نمی شود، ناچیز است در مقابل بهای یاد تو یادی که مرا هماره سر به خاک برساند و باز خواهش و باز اگر تو بپذیری بیداری...

آنجا که مایوس شدم از فقر برآمده از گناهانم آنجا که نتوانستم بهای یاد زیبای تو را فراهم کنم، درست آنجا که مردم و با خود گفتم چگونه مرده ای دوباره می تواند زنده شود؟ گفتی:

 "چگونه خدا را منكريد با آنكه مردگانى بوديد و شما را زنده كرد باز شما را مى ميراند [و] باز زنده مى‏كند [و] آنگاه به سوى او بازگردانده مى‏شويد"

حالا دوباره به زندگی به بیداری در بیداری امید دارم. اما خداوندا اینجا را دیگر تاب ندارم، حال با این درد تازه چه کنم؟

...خدا نور آسمانها و زمین است.

الفجر: آیات 13 تا 22

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 4:0  توسط بشیر  | 

چه شروع زیبایی است امروز چه شور و حالی است امشب، برای اولین بار صدای هق هق روح را در پیچ و تاب نمازم شنیدم...

خدایا همه آرزویم این است حتی یکبار هم اگر اجازه ام دهی در سجده های نمازم  گامها را فراتر از خط قرمز های لیاقتم بگذارم...

آنگاه که از شروع نماز شاخه های سست و شکننده درخت سبز ایمانم را یکی یکی طی می کنم، وقتی اولین پرتوهای نور را در سرگیجه بلندی شاخه ها می بینم، وقتی چشمانم پهنای صورت را در استقبال نور آبی می زند، آنگاه تنها آرزویم، همه التماسم این است که مانع شوی تا شاخه هایی اینچنین تکیده زیر سنگینی این تن خاکی "من" بگسلد، خرد شود...

خدایا یک روز گذشت، مگذار این ماه تمام شود...

آمین.

تفال: سوره النجم، آیه 10 تا 19

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:31  توسط بشیر  | 

ای روح خسته، تن به حصار تن سپرده

بیدار شو که در این ماه مهربانی

از سر لطف، بی هیچ زحمت

فرش تو به عرش رسیده

برخیز و به هوش باش کز رحمت معبود

آن بخشنده ترین بخشندگان،

 دربهای قفس دنیا باز است...

 روزها به پرواز،

شبها به بی تابی...

سوره الطور: آیات 19 تا 28

نشانه

سوره الشعراء: آیات 10 تا 19

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 5:56  توسط بشیر  | 

دست از طلب ندارم تا کام من برآید/یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

دیشب در خواب دیدم:

سرزمین مکه گویی خیلی سال قبل بود، سحرگاهان آن هنگام که سیاهی شب قبل از طلوع به اوج می رسد، از بلندی شاهد بودم مساحتی خالی پوشیده از خاکی کویری و سرخ، دورتادور این زمین را حرم در برگرفته بود، بنایی که خشتی و گلی به نظر می رسید، هیچ کس نبود شاید هم بود اما در خوابی عمیق و مرگبار آنطور که حرکت بی معنی می نمود.

پشت حرم کوهی سربرافراشته نمایان بود، محل خلوتهای پیامبر. پشت حرم جایگاهی سر برافراشته ی دیگر هم بود، شاید مسجد خوب به یاد ندارم اما در این منظره، در کنار کوه، در داخل حرم درست وسط مساحت خالی جایی که خانه باید آنجا می بود هیچ نبود مساحتی پوشیده از خاکی سرخ، بدون کعبه، خالی...

از آسمان صدایی به گوش می رسید، آیاتی از قرآن را می شنیدم، "آنگاه که کوه ها از جا کنده شوند"،

رنگ آسمان به قرمزی غروب تغییر کرد، عده ای بیدار شده و نظاره گر بودند، زمین به لرزش درآمد، گرد و غباری اطراف کوه به پا خواست، کوه در حال ناپدید شدن بود به گردی تبدیل می شد و به تکه سنگهایی بزرگ که روان شده بودند به سمت حرم و به سمت مردم خواب و بیدار، سنگها می غلتیدند و هر لحظه سرعت می گرفتند، در این واقعه پر از دلهره اطمینان و امید عجیبی در قلبم حس می کردم احساسی همراه با حس وظیفه که باید زودتر به آنها که بیدار شده اند این امید را منتقل کنم، با شوق و اطمینان می گفتم: توکل کنید، نترسید ایمان شما سپری است که شما را محافظت خواهد کرد...این ها را می گفتم اما در این هنگامه رعب و وحشت امید دادن چه کار سختی بود.

تکه سنگی غلطان به یکی از آنها رسید، فریاد زدم نترس! با تمام وجود به سمت آسمان بپر... پرید و نجات یافت. در این بیم و امید از بیرون حرم گرگهایی به داخل آمدند، گرگ بودند اما هیبتی همچون شیر با یالهایی بلند و پوزه هایی کشیده بسیار دهشتناک، یکی شان به سمت نوجوانی حمله برد، داشتم می گفتم نترس، عقب نرو ... دیگر دیر شده بود...

 دعا کردم، تخته سنگی غلطان در راه گرگ را با خود برد، خدایا شکر...

گرگی به سمت من می آمد، با تمام وجود، با تمام ایمان، با تمام اعتماد، با شوقی وصف ناپذیر به سمت گرگ دویدم تنها چیزی که می خواستم این بود که نابود شود، نباشد، به هر قیمتی برایم مهم نبود، ترسید اما عقب نرفت ایستاد... نمی دانم چه شد بیدار شدم نگران بودم، آیا همه نجات پیدا خواهیم کرد؟ 

وقت نماز بود...

سوره الجن: آیه 72

تفالی بر حافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 21:49  توسط بشیر  | 

این سوی میدان بچه هایی برآمده از حس انتظار، بچه های انقلاب، بچه های جنگ، بچه های شهدا، بچه بسیجی ها، بچه های باصفا، سرزمینی با بچه هایی عجیب و بلند پرواز. درست اینجای زمین در این سرزمین نمی دانم هنوز نقش آدمها در قصه خلقت و راه آزادگی انسان چیست که اینچنین مورد لطف خداوندی اند. این سرزمین پر نورترین جای زمین است. بچه ها مفاهیم اصیل آسمانی را در دل واژه هایی انسان ساز به امانت گرفته اند:

راه و رسمی برای شناخت و تقرب به خالق: دین

تسلیم شده بی چون و چرا و تکبر در پیشگاه پروردگار: مسلمان

راه و رسم تسلیم شدگان: اسلام

خروج از تسلیم و ترس: تکبر

زمامدار تکبر پیشگان و نترسان: شیطان

اثبات حقارت و به مسلخ بردن انسان: خواست شیطان

از جان گذشته در مقابل شیطان برای آزادگی انسان: شهید...

حال اینجا این سوی میدان بناگاه نمی دانم چه شده است گویی امتحانی عظیم در راه است، مفاهیم از واژه ها ربوده و واژه ها تبدیل شده اند به مینهای ضد نفر برای بعضی ضد صدها نفر برای بعضی دیگر ضد هزاران نفر و برای بعضی هم مینهای ضد بشر. بچه ها با شمشیرهای عریان برآمده از واژه هایی از مفهوم تهی شده حریف می طلبند... بی نظمی بیداد می کند. و اما آنسوی میدان نظمی عجیب حکمفرماست،طبق نقشه، طبق برنامه، همه مفاهیم آنجا اسیرند و لشگر شیطان تکه تکه شدن انسان را با ورود بچه ها به میادین مین جشن می گیرد.

خدوندا! وقتی در این آشفته بازار از زاویه واژه تکبر می نگرم، آنسوی میدان سرزمین هایی است دور دست درآنسوی زمین، اما وقتی از مفهوم خروج از تسلیم و ترس به واژه تکبر می رسم عجیب است که می بینم آنسوی میدان هم همینجاست...

خداوندا پناهمان بده...

تفال: سوره الذاریات، آیه 11

نشانه ای برای ایام: سوره الصف، آیه 5

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 23:20  توسط بشیر  | 

...گوشه ای نشسته بودم که رانده شده دیار بالا و خوانده شده دیار خودمان را مشغول تفریح دیدم. سرگرم موعظه ای بود برای گروهی انبوه که برای شنیدن آمده بودند. گفت امروز می خواهم شما را از معصیتی آدم سوز برحذر دارم. هرگاه دیدید انسانی می ایستد زیر لب نجوا می کند سپس تعظیم می کند بعد به خاک می افتد، او در حال انجام خبطی بزرگ به نام "پلیدی" است، از آن برحذر باشید. در مقابل شما را دعوت می کنم به مسلمانی. مسلمانی یعنی هر آنکه مشغول پلیدی بود را در آن هنگام که تسلیم شد؛ بکشید و رستگار شوید.

جماعت متفکر متفرق شدند. لحظاتی بعد از همت مسلمانان در نبرد با پلیدی جویی از خون در زمین جاری شد. در گوشه ای دیگر شیطان مقابل چشمان بهت زده "من" در نمایش رستگاری انسان نمی گریست،

می خندید...

 سوره غافر: آیه 24 تا 33

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 0:32  توسط بشیر  | 

.../بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

گاهی وقتها پیش می آید که آدم شک میکند مخصوصا وقتی پای ترسی از عاقبت کارها در میان باشد، حال اگر این ترس، ترس از خدا باشد این شکها جدی تر و پاسخ به آنها سرنوشت ساز تر می شود. همه ما اگر حتی دعا نکنیم در ناخودآگاه خودمان همواره آرزو داریم که مسیر زندگی مان صحیح ترین مسیر باشد. مسیری که وقتی ابعاد آن با یادآوری های فطرت خداجو روشن شد با کوچک و کوچک تر شدن دنیا و شعله ور شدن عشقی پروانه وار همراه می شود. هرچه این نور خداوندی تاریکیهای بیشتری را روشن میکند تاب و توان تحمل این سرزمین پست در انسان کمتر و کمتر می شود. از محققی شنیدم که لحظه دمیده شدن روح در کالبد خاکی به قدری برای روح سخت است که بعد از این اتفاق روح بدیهیات توانمندیهای خود را نیز به کلی فراموش می کند. حال که لطف شامل حال آدمی شده این روح ملکوتی در این زندان تن هوای پرواز می کند. در این نقطه است که ارزش هرچیزی در نظر انسان رنگ می بازد، معبودی که خالق تمام این زیبایی هاست با هر اشارتی بی تابی را به اوج می رساند. حالا از زاویه نگاه و رضای او دوباره همه چیز رنگین و زیبا می شود. فقط کافی است برای او باشد و مورد رضای او. خواهش های پیاپی که از این بی تابی سرچشمه می گیرد اگر از سر صداقت باشد آدمی را به دیار بندگی وارد می کند.

طایرگلشن قدسم چه دهم شرح فراق/که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود/آدم آورد درین دیر خراب آبادم

سایه طوبی و دلجوئی حور و لب حوض/به هوای سر کوی تو برفت از یادم

 پیچ و خمها، بالا و پایین ها، دلتنگی ها و اشکها و شکهای پیاپی آغاز می شود...

 برای رهایی از گرداب شکها نشانه ها را باید دید. از نشانه ها حرفهای زیادی برای گفتن دارم که خواهم گفت...

نشانه هایی برای دیروز:

سوره الملک: آیه 24 تا 30

بدون شرح

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 23:32  توسط بشیر  | 

...انسان خلق شد، در آن زمان که خداوند عزیزش داشت آن هنگام که تمام انسان آدم بود و هوّا آنگاه که نمی دانم به چه میزان از تقربش لذت برد،

خطا کرد. 

این برترین مخلوق چه داشت که عزیزترین شد؟ کدام امانت را دریافت کرد؟ کدام نامها بود که خداوند به انسان آموخت؟ نمی دانم. اما هر چه هست حکمتی است در این آزمون ها و خطاها. گویی هر روز وسایل آزمون یکدیگریم یک روز با درخت آزموده شدیم و خطا کردیم یک روز با برادرمان، یک روز ...

سنگ محکی که گویا مخصوص حریفان خداست، حریف از آنجا که خدا به آنها اختیار داد که انتخاب کنند. اختیار داد که خدا را انتخاب نکنند. اختیار داد که خدایی کنند. سنت آزمونی که قبل از انسان حریفانی مقرب همچون ابلیس در آن خطا کردند. وای نه، افسوس بر عاقبت خطاکاران خاصّه آنها که توبه نکردند و نمی کنند. برای "من" که هیچ نیستم. ایمانی ندارم، ترس از خدا هم فقط اندکی ادعا، هیچ آتشی سوزنده تر از از دست دادن یاد خدا نیست، وای نه، افسوس بر مقربین خطاکار بی بازگشت.

روزی انسانی یاد خدا نمی کند خطا می کند. او را انسانهای دیگر به بدنامی به خاطر می سپارند. اما او یاد غیر خدا هم نمی کند. شایسته لطف خداوندی می شود. پرده از دلش کنار میرود و صدای عدالتخواهی انسانهای دیگر را می شنود، یاد خدا می کند و با نیت عشق ورزی به همنوع به دادخواهی برمی خیزد ناگهان به دست انسانی دیگر کشته می شود...

آیا رستگار می شود؟

انسانی دیگر که می کشد تاکنون همیشه به یاد خدا بوده است، شامل لطف خدا بوده است، عاشق بوده است، مست بوده است، از یاد خدا نوری در دل داشته است تا آنجا که انسانهای دیگر او را به خوش نامی شناخته اند اما ناگهان ندانست که آزمونی سخت در راه است...

آیا رستگار می شود؟

آری "هر روز باید انتخاب کنیم که حسین باشیم و برای حق بمیریم یا یزید باشیم و برای دنیا بکشیم"

یا مهدی... نه یا مهدی نه! انسانهای دیگر هم هر یک تو را با نامی شاید انتظار می کشند پس با اینکه همیشه مهدی می شناسمت باید بگویم ای منجی:

این روزها که راه و رسم عاشقی کوچه پس کوچه های زیادی به خود می بیند، راه های رسیدن به آگاهی فراوان است اما آگاهی به دست شیطان پیاپی ربوده می شود، بیشمار انسانهایی که انتظار حضورت را می کشند، دل شیفتگانی که هر دم در انتظارند که بیایی تا هر آیینه جان را برای تو فدا کنند، می سوزند از این انتظار... اما

غافل از آنکه تو خود خواهی آمد که جان را در راه خدا فدا کنی برای انسانهای دیگر...

می دانم خون دلها خورده ای... می دانم که ممکن است وقتی آمدی رو در روی تو باشم، اما با اینکه از سر زیاده خواهی است بیا... بیا که من این انسان ناسپاس خروجم را از این نادانی به حضور و فدا شدن تو گره زده ام. 

خداوندا! این قصه هرآنچه هست زیباست ...

آيا در نيافته‏اى كه خدا آسمانها و زمين را به حق آفريده اگر بخواهد شما را مى‏برد و خلق تازه‏اى مى‏آورد (۱۹) .

سوره فتح: آیه 19

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 12:53  توسط بشیر  | 

داشتم فکرمی کردم به معنی واژه طغیان، به دلیل این عبارتی که بر قلب موسی و بسیاری موسی های زمانه ها جاری شد:

"پس به سوی فرعون برو که او به سرکشی برخاسته است"

فرعون نخواست ببیند چگونه آبی از آسمان فرود آمد و زمین مرده زنده شد نخواست ببیند چگونه شب و روز و ماه و خورشید برای ما رام شده اند و فراموش کرد که خود آفریده شده است. صاحب قدرت شد که ترس را هم از خاطر برد. هر کس که از هیچ نترسد متکبر می شود، پس متکبر شد بعد افراط کرد تا در مقابل مردمانی که حالا دیگر بنده او شده بودند دستانش به خون آغشته و تبهکار شد. او خدا را نمی شناخت تا جایی که در قرآن خواندم گفته است "اى هامان برايم بر گل آتش بيفروز و برجى براى من بساز شايد به خداى موسى اطلاع يابم"

اما ای فرعون که حالا پس از مرگ تا همیشه دچار افسوس شده ای اندکی خوشحال باش چرا که در محکمه عدل الهی تو تنها بر سکوی بدترین نخواهی نشست و بیشترین عذاب نصیب تو نخواهد شد.

 پس از تو چه فرعونانی که پای چه موسی هایی را به زمین نخواهند کشید. اینها بر خلاف تو خدا را خوب شناخته اند و فرعون شده اند. اینان برج نمی سازند که شاید آن بالا خدا را بیابند. این متکبران، مقام خداوندی را تا مقام خود به پایین می کشند تا بگویند اینجا که ما هستیم خدا هم همین جاست. فریاد سر می دهند ای مردم روی به ما کنید خدا هم همین جاست.

بعد از این دیگر به خدا شکایت نمی برم که چرا حسین را به زمین فرستادی، این فرعونان نو ظهور زمین را تشنه خونهای حسین ها کرده اند و این خونها تضمین آگاهی "من" است. پس باز هم حسین هایت را بفرست، به قیمت خون او و به قیمت گریستن و سوختن "من" مرا تنها مگذار...

پروردگارا سینه هایمان را گشاده گردان

و وظیفه مان را برایمان آسان ساز

و از زبانمان گره بگشای

تا آنچه می گوییم بفهمند...

تولد حسین شهید بر همه انسانها مبارک...

سوره العلق -آیه ۴

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:46  توسط بشیر  | 

بخوان به نام پروردگارت كه آفريد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 6:39  توسط بشیر  | 

امروز در نمازم حقیقتی را یافتم که مدتها ذهنم مشغول آن بود. چرا نماز؟

نه نه نماز عبادت نیست! نماز بندگی نیست. روشن است که نه رکوع من بندگی است و نه سجود من همیشه دلم گواهی می داد که نباید این نماز را بخوانم نمازی که بندگی اش بعد از رکوع و سجودش تمام می شود. عبث و تکراری. چه مسئولیت سنگینی است گفتن آن به این همه انسان که این نماز را نخوانید؟ نخوانید این بندگی نیست. چه کسی باور می کند. عده ای هنوز نمی خوانند به آنها راحت تر می توان گفت. اما آن عده که می خوانند برای آنها پاسخی نداشتم تا امروز در نماز به خودم آمدم دیدم در حال التماسم. خواهش می کنم... ما تنها تو را می پرستیم از تو یاری می جوییم زیباترین راه آن است که تو بگویی من انجام بدهم پس ما را به همان راه راست هدایت کن...همیشه وقتی از بزرگی طلب لطفی می کنم نمی توانم در چشمانش نگاه کنم اینجا آن بزرگ بزرگترین است معبود است خالق است سخن کوتاه٬ به رکوع می روم تا فقط چشمم به زمین باشد و بس٬ نه کافی نیست سر به خاک باید برد تا اوج خواهش بندگی٬ پاک و منزه است خداوند بلند مرتبه. خدایا عشق و خواهشم را بپذیر احساس کوچکترین بودن غوغای خواهش که اگر بپذیرد چه ها که نمی شود٬ این نماز بندگی نیست. این نماز خواهش بندگی است درخواستی برای ورود به ساحت لذیذترین عبادت. چه کاخهایی که پس از این پذیرش ویران نمی شود حالا باید در عمل بنده بود. حالا باید به تمام آنچه او می خواهد سجده کرد!

آری این حالا خود بندگی است.

 آهای ..! ای انسان ناسپاس! فراموش نکنی ترس از پروردگارت را! فراموش نکنی سجده ات را به آنچه او دستور داد! آنجا که احساس کردی خیلی بنده ای خدایی نکنی که بر زخم ابلیس التیام گذاشته ای٬ شیطان تو را در این مقام می خواهد. عجیب نیست؟ راه شیطانی هم از بندگی گذشته و می گذرد! اندکی با خودت صادق باش.

انگار با سوگندی که شیطان خورده است چند ساعتی بیش بر تو نمی توان امید بست پس برای در امان بودن دوباره بخوان٬ بخوان اما آن نماز را نخوان! این نماز را بخوان٬ خواهش کن و دوباره خواهش کن امید داشته باش که دوباره بنده شوی. به یاد بیاور که خواهش علی در آخرین نماز چه زود مستجاب شد. زیباست نه؟

فکر می کنی بدانی اوج بندگی کجاست؟ عشق به انسان؟ به ناس؟ به مردم؟ آری این هم هست اما اوج بندگی آنجاست که از خودت برای آنها بگذری٬ آسان نیست می دانم٬ ابلیس در یک قدمی باز ماند٬ چه بازماندنی... به یاد بیاور حسین را٬ خواهش او در آخرین نمازش چگونه بود؟ ...

حال اگر نمی خواهی بنده باشی نه آن نماز نه این نماز هیچ نمازی نخوان که شیطان به امید این نماز تو سوگند خورد...

 ای خالق بخشنده خواهش همه ما را بپذیر٬ خواهش "من" هم بپذیر... آمین.

سوره محمد-آیه 12

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 21:58  توسط بشیر  | 

در این دنیا وقتی روی زمینی نفست از هوای دنیایی می گیره وقتی می پری و بلند تر می پری دلت حسابی از تنهایی می گیره.

 پس تنهایی فایده ای نداره سیمرغی که پریدن از یادش رفته دوباره باید پریدن یاد بگیره...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 22:46  توسط بشیر  | 

خیلی قبل شاید از دوران کودکی خیلی ملموس با واژه شهید آشنا شدم. قبل از همه زمانی که دیدم بسیاری از انسانها چه سوزناک به سر و سینه می کوبند و عزادار می شوند به حسین فکر کردم از خودم پرسیدم چگونه است که با گذشت این همه سال با این همه گرد و غبار تاریخ، ندیده و فقط شنیده عشقی اینچنین زنده در دل انسانها می جوشد اما حسین زنده با آن همه نور در زمانی که پای در راه شهادت نهاده بود و نمازی آنچنان زیبا و لطیف می خواند زیبا و زیبا و زیبا تر از همیشه در زمانی که عاشق او شدن دیگر امری اختیاری نبود فقط ۷۲ تن همراه داشت؟ انسان را چه شده بود؟ انسان را چه می شود؟ انسان را چه خواهد شد؟ بزرگ تر شدم٬ در این حین و در همین نزدیکی شهدای زیاد دیگری دیدم. نیازی به فکر کردن نداشت آنها هم حال و هوای حسینی داشتند. ناخودآگاه آنها را هم دوست داشتم. هنوز هم وقتی تصاویر آنها را می بینم احساس می کنم همه شبیه هم هستند. انگار چشمانم با این حس به من یادآوری می کنند که فکر نکنم خودم آنها را دوست دارم که شباهت چهره هاشان در عشق بی نهایتی است که به من داشته اند. باز هم از خودم پرسیدم که چرا عده ای رفتند٬ عده ای در حسرت رفتن ماندند و سوختند و می سوزند ذره ذره شهید می شوند و عده ای بی تفاوت به رفتن ماندند؟ حال بزرگتر شده ام. حالا فقط واژه شهید را دوست ندارم. حالا آرزوی شهادت دارم اما... اما زهی خیال باطل! شیطان بیکار ننشسته است گر نه حالا همه رفته بودند و بازمانده بی تفاوتی نبود. در قدم اول ترس٬ در قدم دوم شک٬ در قدم سوم دنیا در قدم چهارم لذت قدرت در قدم پنجم ... دریغ از قدم آخر٬ دریغ. حالا دیگر همیشه از خودم می پرسم اگر آنها با همان عشق نمی رفتند و می ماندند حالا انسان چقدر بیشتر محبت می دید چقدر زودتر متعالی می شد. وااسفا که انسان ناسپاس چشم دیدن آن 72 تن را هم نداشت، به نام اینها که رفتند به آنهایی که عاشقشان بود ظلم می کند و اینها را همه با نام خدا می کند. میانه میدان را به شیطان داده است و چه خنده تلخی بر چهره اش دارد. حالا دیگر مطمئن شده ام که آنها که بی تفاوت ماندند اهل رفتن نیستند چون نمی توانند انسان را دوست داشته باشند. مصادیقش را هم می بینم. باز از خودم می پرسم دوباره کی آنها که رفتند در چهره نسل بعدی متجلی می شوند؟ کی "من" خواهم رفت؟ کی کسی می آید که همه عاشق بشویم و همه برویم؟ ...

سوره ۸۸: الغاشية-"پس تذكر ده كه تو تنها تذكردهنده‏اى (۲۱) "

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 23:23  توسط بشیر  | 

الإنسان﴿۱۷﴾

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 5:5  توسط بشیر  | 

مگر مسلمان با مسلمان فرق دارد؟ برای دیدن ادامه این مطلب بجا و تفکر برانگیز به ادامه مطلب بروید. نظرات بینندگان تابناک هم دیدنی است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 20:1  توسط بشیر  | 

از میان نشانه های قرآن نشانه هایی هستند که مخصوصا" این روزها بیشتر از بقیه تاثیر گذار اند٬ آیاتی که نشان از ظلم ستیزی و برخاستن در مقابل تکبر دارند. در همه این آیات جاری بودن جریانی از آرامش مشابه است. آرامشی که وعده همیشگی خداوند به هدایت شدگان در مقابل فرعون صفتان بوده است. انسانی که هر روز تجربیاتش را به تاریخ افزوده و هر روز از آن تجربیات استفاده می کند حالا مصادیق کبر به خداوند را بسیار پیچیده تر به ظهور می رساند. تا جایی که ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 2:12  توسط بشیر  | 

خدایا نخواه روزی را که با نام تو، با یاد تو، برای تو، با غرور نزدیکی تو، فرق علی را به دو نیم کنم...
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 14:26  توسط بشیر  | 

به نام خداوند رحمتگر مهربان
نون سوگند به قلم و آنچه مى‏نويسند (۱) ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 20:52  توسط بشیر  | 

این روزها مصادیق شرک بیداد می کند. در مقابل بغضهای فشرده در گلو انسانها را می آزارد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:0  توسط بشیر  | 

صدایی که این روزها می خروشد پرده از زیبایی های الهی نهفته در روح انسان بر میدارد. این صدا در سکوت فریاد می زند که آنکه برای خوبی سقف تعریف می کند دروغ می گوید و انسان می تواند همچون خالقش زیباتر و زیباتر باشد این صدا انسانهایی دیده است که در حوالی زمان حضورش در این دنیا برای خوب تر شدن به خیابانهای تاریک رفته اند و خون داده اند و تغییر داده اند آنچه دوست نداشتند و دیده است که همان انسانها چگونه جان برکف به نبرد ها رفته اند و با دفاع زیباتر شده اند وه که آنها که از آن جنس خاص بودند چه بلند می پریدند. حال این صدا خوب تر می بیند٬ عمری تجربه و درس در کوله بارش دارد و به معلمانی بزرگ افتخار می کند. حق اوست که روزی بر بلندای این کره خاکی تک ستاره درخشان و مسحور کننده باشد. او نه دنیا دوست است نه قدرت طلب نه مغرور و نه ساده لوح او حاصل جریان هدایت الهی در بارقه های امید انسانهاست. او مخالف کوته بینی و کوته فکری است. او موافق تعالی است. شرمسار است از اینکه چشمان روستایی ساده و پیران فرسوده ای را ببیند که فریب خورده اند و در پشت دیوارهای اولین طبقه بهشت متوقفشان کرده اند. مهم نیست ظاهرشان چطور آراسته شده مهم این است که چشمان امیدوار آنها حالا بغضی در خود پنهان دارد. هنوز هم اگر دنیا را به آنها بدهند وقتی تو را می بینند فوران امید در دلشان را نمی توانند پنهان کنند و حاضر اند با تو همراه شوند. هیچ جائر و ظالم و متکبری و هیچ مکری از شیطان نمی تواند بر اعتماد فطری نوع انسان به این صدا چیره شود و جلوه زیبایی همین جاست. این صدا به همه انسانها خواهد آموخت زیباتر و زیبا تر شدن را و خواهد گفت که بهشت تازه اول راه است...  الله اکبر الله اکبر الله اکبر . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 22:11  توسط بشیر  | 

امروز انسانی ساده و صادق از من پرسید که با این کارهایی که اینها می کنند نکند اصلا" دنیای دیگر و قیامتی وجود ندارد و ما گول خوردیم؟!

نکته تکان دهنده این بود که نه به عنوان طنز بلکه کاملا" جدی پرسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:34  توسط بشیر  | 

گاهی برخی از واژه ها حرفهای زیادی برای گفتن دارند که مثل یک داروی آرام بخش ذهن را از دردهای سرسام آور رها می کنند.شاید بتوان آدمها را به دو دسته مسخ شده و مسخ نشده تقسیم کرد که هر کدام انواعی دارد: . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:58  توسط بشیر  | 

چه غمناک است وقتی فریادها برای شنیده شدن مجبور به پرواز تا عرش می شوند...

تفاخر به بيشترداشتن شما را غافل داشت (۱)

تا كارتان به گورستان رسيد (۲)

نه چنين است زودا كه بدانيد (۳)

شنیده بودم که وقتی می آیی غریبه می شوی کافرت می خوانند و دین جدیدی داری...

كشته باد انسان چه ناسپاس است (۱۷)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:34  توسط بشیر  | 

در حقيقت پروردگارت مى‏داند كه تو و گروهى از كسانى كه با تواند نزديك به دو سوم از شب يا نصف آن يا يك سوم آن را [به نماز] برمى‏خيزيد و خداست كه شب و روز را اندازه‏گيرى مى‏كند [او] مى‏داند كه [شما] هرگز حساب آن را نداريد پس بر شما ببخشود [اينك] هر چه از قرآن ميسر مى‏شود بخوانيد [خدا] مى‏داند كه به زودى در ميانتان بيمارانى خواهند بود و [عده‏اى] ديگر در زمين سفر مى‏كنند [و] در پى روزى خدا هستند و [گروهى] ديگر در راه خدا پيكار مى‏نمايند پس هر چه از [قرآن] ميسر شد تلاوت كنيد و نماز را برپا داريد و زكات را بپردازيد و وام نيكو به خدا دهيد و هر كار خوبى براى خويش از پيش فرستيد آن را نزد خدا بهتر و با پاداشى بيشتر باز خواهيد يافت و از خدا طلب آمرزش كنيد كه خدا آمرزنده مهربان است (۲۰)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 0:9  توسط بشیر  | 

... و آنگاه در این دنیا دیدم انسانهایی که از خدا نمی ترسند. دیدم خروش تزویر و دروغ را دیدم ظرافت ابلیس را در ساختن صحنه ها. دیدم خنده تمسخر آمیزش به نا آگاهی فریب خوردگانش. دیدم شیطان را در خروش دیدم او را سوار بر جهل و کبر انسانهایی بسیار که می خواهند ناجی انسانهای بسیاری دیگر باشند.

 دیدم انسانهایی را که آرزو دارند آزاده باشند با تحمل رنج بالاخره می گفتند "بنام خداوند بخشنده مهربان" و بر شیطان سجده می کردند دیدم در عوض دست به دعا بر می دارند و از خداوند بلند مرتبه استدعا می کنند عطای مقامی عالی در دنیا و آخرت را و در مقابل هدیه ای به گرانی قیمومیت انسانها از شیطان دریافت می کنند و بسیار سپاسگزاراند.

دیدم بلندای عظمت و مقام رفیع قد علم کردن در مقابل پروردگار را! فهمیدم دلیل شیطان شدن ابلیس را.

 دیدم آن بنده خدای را که عظمت نام بندگی به او جایگاهی خدایی بخشیده بود او را دیدم به جای خدا فکر کرد به جای خدا تصمیم گرفت. روشن دیدم که نمی ترسد و ترسیدم.

دیدم انسان ها هنوز همچو تاریخ بر مسیر پدران و مادران و گذشتگان گام برمی دارند.

دیدم شیطان در مسیر نجات انسان چه تلاشی می کند! دیدم شیطان را در مقابل شیطان برای شیطان دیدم شکست انسان را...

دیدم نه دیگر نمی توانم ببینم نمی خواهم که بتوانم که ببینم نمی خواهم انسان باشم نمی خواهم اصلا" باشم. من شاکی ام از پروردگار که این قدرت عظیمم بخشیدی تا این همه را ببینم؟

تا بتوانم این همه باشم؟

این قصه اشتباه است یا من اشتباهم؟

کدام هدیه را تو به من می دهی؟

اصلا" در دنیای ما چه می خواهی؟ فکر کنم دیگر جایی برای تو نیست!

مشکوکم به تشخیص اشتباه و پاداش. مشکوکم به پرهیزگاری و گناهم اما به عشق تو مشکوک نبودم و نیستم. باری بر دلم نهاده اند تا که نخواهم که ببینم که بخواهم که نباشم. چه کنم؟

آری آری می دانم تو همیشه راه را نشان داده ای یادم آمد که کتاب همواره با "من" سخن می گوید:

"و مرا با تكذيب‏كنندگان توانگر واگذار و اندكى مهلتشان ده (۱۱،المزمل)"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:14  توسط بشیر  |